تبليغاتX
~رویای آبی داشتن تو~




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


~رویای آبی داشتن تو~

*دوستت دارم با احساسات نامريی به اندازه ي پايان هستی من*

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:40 توسط مهتاب| |

چرا من خودمو درک نمیکنم؟

 

چرا تو درکم نمیکنی؟

 

چرا کسی درکم نمیکنه؟

 

چرا گریونم همیشه؟

 

چرا مرگ و دوست دارم جدیدا؟

 

چرا نمیمیرم؟

 

چرا جرات ندارم؟

 

چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:37 توسط مهتاب|

سلام

روياهايم را كفن كن.

هي زخم به واژه ‌هاي بكرم بزن.

هي دروغ بگو.

هي ديگرانِ ناخوانا را چشم بدوز.

خوانا ترين كاغذي كه مي‌تواني تا هميشه سياهش كني منم.

سكوت، كلمه، پرواز، بي‌قراري

باور كن؛

در حوصله‌ي من و پنجره و ستاره نيست بازهم صبــر كنيم

یه سال شد با همه ی بدی هاش گرچه بعضی وقتها خیلی دوست دارم تمومش کنم دوست دارم ادامه ندم دوست دارم آزاد گریه کنم بخندم و دیگه عاشق نباشم با اینکه افسردگی گرفتم و باید تحت درمان باشم گرچه خیلی وقتا درکم نمیکنی با اینکه بهم دروغ میگی .... 

 

ولی  بازم دوست دارم هنوزم دوست دارم با این که حالا خیلی چیزارو میدونم اما بازم دوست دارم

 

فقط میتونم بگم دوست دارم!

--------------------------------------------------------------------------------

تو می آیی میدانم ...

یقین دارم که می آیی زمانیکه مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند ...تو می آیی پشیمان هم ....

دو دستت التماس آمیز می آید بسوی من ولی پر  میشود از هیچ دستی دست گرمت را نمیگیرد .....صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه بفریادی مرا با نام می خواند و می گویی : که اینک من سرم بشکن دلم را زیر پا له کن ولی برگرد... همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها دورنگی ها چدایی ها بروی صورتم بشکن .....مرو ای مهربان که من دور از تو تنهایم ...

ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره ی مهتاب مانندت نمی تابد ...لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند ...دگر ان سینه ی پر مهر سد سکندر نیست که سر بروی ان بگذاری و درد درون گویی...دو دست کوچکم با پنجه هایی گرم و لغزنده  زلفهای تو  به بازی نمیگیرد پریشانش نمی سازد هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد ......

و اکنون من چه خاموشم .........

تو می أیی زمانیکه نگاه گرم من دگر بروی تو نمی افتد هراسان هرکجا هر گوشه ایی برق نگاهت را نمی پاید مبادا بر نگاه دیگری افتد......

دو چشم من تو را دیگر نمی خواند بشوقی دلکش و شیرین وتو هر چند بار دیگری در چشمهایت جستجو باشد سراب آرزو باشد و لبهایت لبان گرم وتبدارت کتاب روشنی از عمری گفتگو باشد و عطر صدها هزاران بوسه ی شیرین دوباره روی ان لغزد ......محال است اینکه بتوانی بر ان چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و ارزو ریزی نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی به لبهایم کلام شوق بنشانی...محال است اینکه بتوانی دوباره قلب ارام مرا قلبی که افتاده است از کوبش بلرزانی برنجانی محال است اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی.....

تو می آیی یقین دارم که می آیی ولی......

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:38 توسط مهتاب| |

 تو را که در کنارم حس میکنم اشک شوقم آرام آرام روان میشود

   بر گونه هام و حس میکنم خوشبخت ترین بانوی دنیا هستم...

فقط برا تو مینویسم آقای شوهرم :

حرفای زیادی دارم که باهات بگم اما الان فقط میخوام بگم عزیزم ممنونم که عشقو دوباره به من برگردوندی

ازت ممنونم که باهام راه اومدی تا درست راهمو بشناسم

ازت ممنونم با اینکه این چند ماهه آغوش پر از عشقتو رد کردم بازم وقتی خوابم میبرد بغلم میکردی چون میدونستی شبا کابوس میبینم

ازت ممنونم واسه خیلی چیزای دیگه که سر فرصت مینوسم ........

دیشب بعد از مدتها بغلت دوباره همون جای امن احساساتم بود بعد مدتها راحت خوابیدم ازت ممنونم...

چقدردوستت دارم ؟ بگذار بشمرم تو را به عمق و عرض وطول            

   

  دوستت دارم با احساسات نامريی به اندازه ي پايان هستی من

 

                                     تو را

 

         مثل هر روز دوست دارم مثل نياز انسان به افتاب و شمع

                                          تو

 

                                     را آزادانه

 

                 دوست دارم مثل تلاش انسان برای رسيدن به حق

                                    تو را خالصانه 

 

             دوست دارم مثل احساس بعد از دعا تو را با اندوه قديمی و

 

                                    ايمان کودکي ام

 

                  دوست دارم با عشقي که سال ها گم کرده ام با نفسم و با     

 

                                    معصوميت

 

                خالصانه ام با اشک ها لبخند ها و تمام هستی ام

۴ ماهه شد عقدمون !

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:18 توسط مهتاب| |

پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.
پنجره ای نشانم دهيد.
من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری
روشنايی خورشيد را از ياد برده ام
آسمان پر ستاره را نيز.
پنجره ای نشانم دهيد.
پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم
و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.
در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 14:9 توسط مهتاب| |


Design By : Night Skin